
یکی گفت: دلم برای قدیما تنگ شده ...
اون موقع ها که تا صبح می نشستیم و راحت حرف می زدیم ...
یکی جواب داد: اون موقع ها ... شکل ها فرق داشت ... درد ها فرق داشت ... دنیاها فرق داشت ... اصلا همه چی فرق داشت ...
ولی یه چیزی بین همه شون مثل هم بود ... «دل» ها یکی بود ...
صاف ... ساده ... زلال ... مثل آب ... مثل گل ... مثل ... خدا ...
می خوام بگم آره ... منم دلم برای همون خدا تنگ شده ... صاف ... ساده ... زلال ... زیبا ... مهربان ...
می خوام بگم سنگ صبور ... هیچ وقت فراموش نمی شی ...
می خوام بگم خدا در ذره ذره وجودت ... لحظه لحظه ی حضورت ... جریان داره ...
و اگه خدا همیشه با منه ... تو هم در این حضور جریان داری ...
مثل اون ... مثل گل یاس ... مثل آب ...
مثل ... خودِ ... خدا ...
+ نوشته شده توسط مسافر غروب در جمعه هجدهم تیر ۱۴۰۰ و ساعت
11:35 |