دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد مــن و بـــاز آن دعــاهــا کــه یکـــی اثـــر نـدارد
مـن و زخـم تیـز دستی که زد آنچنـان به تیـغـم کـه ســرم فتــاده بـرخــاک و تنــم خبـــر نـدارد
همه زهر خورده پیـکان خـورم و رطب شمـارم چـه کنـم که نخـل حرمـان به از این ثمر نـدارد
ز لبـی چنـان کـه بـارد شکـرش ز شکـرستـان هـمـــه زهــر دارد امـا چـه کنــد شکـــر نـدارد
بـه هــوای بـاغ مـرغان همــه بال ها گشــاده بـه شکنج دام مـرغـی چـه کنـد کـه پـر نـدارد
بکـش و بسـوز و بگـذر منگر به این که عاشق بـه جـز ایـن کـه مهــر ورزد گنهــی دگـر نــدارد
می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن کـه شــراب نـاامـیــــدی غــم درد ســر نـــدارد
مـن و زخـم تیـز دستی که زد آنچنـان به تیـغـم کـه ســرم فتــاده بـرخــاک و تنــم خبـــر نـدارد
همه زهر خورده پیـکان خـورم و رطب شمـارم چـه کنـم که نخـل حرمـان به از این ثمر نـدارد
ز لبـی چنـان کـه بـارد شکـرش ز شکـرستـان هـمـــه زهــر دارد امـا چـه کنــد شکـــر نـدارد
بـه هــوای بـاغ مـرغان همــه بال ها گشــاده بـه شکنج دام مـرغـی چـه کنـد کـه پـر نـدارد
بکـش و بسـوز و بگـذر منگر به این که عاشق بـه جـز ایـن کـه مهــر ورزد گنهــی دگـر نــدارد
می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن کـه شــراب نـاامـیــــدی غــم درد ســر نـــدارد

غلط است این که گویند به دل ره است دل را دل من ز غصه خون است، دل او خبر ندارد
+ نوشته شده توسط مسافر غروب در شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۶ و ساعت
8:56 |