سلام ...

امروز با زمزمه چلچله ها پشت پنجره بیدار شدم ...

می گفتند:

باغبانی که گل یاس دارد ...

باغچه دلش همیشه بوی گل یاس می دهد ...

خدا کند گل یاس او هیچ وقت پژمرده نشود ...

می خواستم بگویم:

پرنده کوچک خوش خبر ...

گل یاسی که باغبان با آب زلال دل ... آبیاری می کند ...

هرگز پژمرده نمی شود ...

ولی آنها که زبان مرا نمی فهمند ...

شاید از لبخندم ... متوجه حرف دلم بشوند ...

...

 

+ نوشته شده توسط مسافر غروب در جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۳ و ساعت 8:12 |
یه عمره دارم دعا می کنم کاش بیای ... کاش بیای ... کاش بیـ...

حالا که فکر می کنم ... می بینم که به جای این همه کاش ...

باید آرزو می کردم ... کاش من بیام ...

یعنی میشه ...؟

من بیام...؟

بیام...؟


+ نوشته شده توسط مسافر غروب در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۳ و ساعت 15:48 |
نمی دانم روزها طولانی هستند ... یا من در زمان ... ثابت مانده ام ...

گویی سالهاست که زمین نمی چرخد ...

خورشید نمی تابد ...

برگها نمی لرزند و قاصدکها در نسیم به پرواز در نمی آیند ...

حتی پرنده ها هم نغمه شادی سر نمی دهند ...

نمی دانم روزها طولانی هستند ... یا من در زمان ثابت مانده ام ...


+ نوشته شده توسط مسافر غروب در جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ و ساعت 12:40 |


Powered By
BLOGFA.COM