پـروانـه سوخت، شمـع فرو مرد و شـب گذشت
ای وای مـــن کـه قـصـــه دل نـاتــمــــام مـانــد
...
فکر می کنم شب جادوی لحظه هاست ...
آخه گاهی دو نفر رو اینقدر به هم نزدیک می کنه ...
که به جز خودشون کسی رو توی دنیا نمی بینن ...
و گاهی دو نفر رو اینقدر از هم دور می کنه ...
که انگار اصلا هیچ وقت همدیگه رو نمی بینن ...
شبهای این روزا چقدر جادوییه ...
هوس یه نفس تازه کردم ... دنیا خیلی کوچیکه ... نفسم داره می گیره ...
کی میای پنجره رو باز کنی ... دلم هوای تازه می خواد ...
هوایی که بشه موقع نفس کشیدن ... توش پرواز کرد ...
کی میای ...؟
.؟.؟.؟
کلبه گل یـــاس
+ نوشته شده توسط مسافر غروب در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت
13:46 |