سال نو شده ...
ولی بی تو ... سال نو با سال قبل و سالهای قبل فرقی نداره ...
عید شده ...
ولی بی تو ... هیچ عیدی برای من مبارک نیست ...
بهار شده ...
ولی بی تو ... زندگی من سرد و خاموشه ...
زمین داره دوباره نفس می کشه ... پرنده ها دارن رسیدن بهار رو جشن می گیرن ...
ببین چقدر شادن ... ببین چقدر از این همه زیبایی و آزادی لذت می برن ...
ولی من هنوز اسیرم ... اسیر خاک ... اسیر راه ... اسیر جاده ...
کی میشه بیای و آزادم کنی ...
ولی نه ... دارم کفر میگم ... خدا ... منو ... ببخشه ...
من از آن روز که در بند توام آزادم ...
+ نوشته شده توسط مسافر غروب در جمعه یکم فروردین ۱۳۹۳ و ساعت
12:8 |