تبليغاتX
زمزمه
امشب سر هر کوچه ... دنبـال تــو می گـردم

هــر رهگــذری گــوید ... من عاشـق و ولگردم


از رهگــذران پـرســم ... مـن جــا و مــکان تــو

بـر هـر گــذری گــویم ... مـن نـام و نشــان تـو


در مسـجـد و میخـانه ... مـن نـام تـو را گـویـم

در کـعـبـه و بـتـخـانـه ... مـن بــاز تــو را جویم


گر می شنـوی صوتم ... آواز  ده  ایــنــجــایــم

تـا پـر بـکشـم سویت ... مـن والـه و شیـدایــم


+ نوشته شده توسط مسافر غروب در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 16:24 |
از دور می خواند مرا

بیا ... بیا ... مسافرم ...

با نغمه های آسمانی

شاید نمی دانی ... من هم ... انتظار را حس می کنم ...

با نوایی که فقط گوش جان نسیم می شنود

شاید نمی دانی ... چشم های من هم ... به سوی آن کلبه خیره مانده ...

با صدایی که سوغات قاصدک است و زیر باران خیس شده

نه ... می دانی .. بهتر از هر کسی می دانی ... که ... منتظرم ..

از دور مرا می خواند چه غریبانه چه معصومانه چه آسمانی

بیا ... بیا ... مسافرم

می آیم و می دانم که با یک سبد عطر گل یاس چشم به راه مسافری ...

مسافری از افق

... مسافری از افق



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مسافر غروب در شنبه بیست و چهارم دی 1390 و ساعت 8:58 |
این صدای نسیم نیست ...

که با نوازش گیسوانت ...

میلاد سپیده را ... به خورشید آسمان ... تبریک می گوید ...

این نوای دل مسافر است ...

که در انتظار طلوع خورشیدکان سیاه ...

نغمه شادی در گوش سحر می خواند ...

گوش کن ...

شاید در این پایکوبی ... بارها نام خود را شنیدی ...

گوش کن ... زیباست ... گوش کن ...


+ نوشته شده توسط مسافر غروب در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 و ساعت 20:46 |

قرنها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند تا با غروب یک

خورشید در آسمان شاعری را آموختیم ...

و هزار سال است که ... با غروب هفتاد و دو خورشید

در زمین ... عاشقی را تجربه کردیم ...

آری ... فلسفه عشق این است:

                 در گرمترین لحظه های احساس،

                            دوست داشتنی هایت را بسپار

و  ... برو ... منتظر غروب نمان ...

فرق شاعران عاشق با عاشقان شاعر همین جاست

شاعران عاشق،لذت یک نفس را،

                            تا قیامت توصیف می کنند ...

ولی عاشقان شاعر، مسافت یک عمر تا قیامت را،

         بین دو نماز صبح تا ظهر،

                                     طی می کنند ...

یا حق

+ نوشته شده توسط مسافر غروب در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 و ساعت 8:17 |
دیشب برق نگاه ماه را دیدم ... فروغ زیبایی داشت ...

در دل همه خرسندم ... آزاده و در بندم ...

امروز هم خورشید آسمان ... رونق دیگری دارد ...

پرواز نمی خواهم ... می مانم و پا بندم

شاید خبری هست و من نمی دانم ...

از عشق همه جانم ... می سوزد و خوشحالم ...

آسمان ... آبی بیکرانش را ...

با این همه آتش من ... چون مرغ سبکبالم ...

از افق آفرینش تا غروب آرامش گسترانیده ...

از غصه نمی میرم ... تا پای تو در کار است ...

گل ها روی شاخه های نیمه خشک ... شکفته اند ...

از شاخه نمی افتم ... چون عشق تو پر بار است ...

پرندگان ... گویی سرمای دیروز را فراموش کرده اند ...

پروانه نمی میرد ... تا گل به بغل دارد ...

چنان نغمه سرایی می کنند که انگار بهار است ...

این سینه نمی گیرد ... چون عشق تو نگذارد ...

بــهــــار ... آری ... شاید بهار است ...

پروانه نمی میرد ... تا گل به بغل دارد ...

بهار دل من ... 

این سینه نمی گیرد ... چون عشق تو نگذارد ...

گل یاس مهربان من ... روزگارت چون دل من ... بهاری باد!



+ نوشته شده توسط مسافر غروب در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 و ساعت 12:26 |
گفتم: توی دنیا، چی از همه قشنگتره؟

گفت: ماه؛

دیدم ماه ... همیشه یه جور نیست ... گاهی بزرگه ... گاهی 

کوچیکه ... گاهی اصلا نور نداره ...

گفتم: توی دنیا، کی از همه مهربون تره؟

گفت: خورشید؛

دیدم خورشید ... گاهی داغه و می سوزونه ... گاهی سرده و

گرما نداره ... گاهی هم اصلا نمی تابه ...

گفتم: توی دنیا، کی از همه صبورتره؟

گفت کوه؛ 

دیدم کوه ... گاهی نعره های عصبانیتش زمین رو می لرزونه ...

آتیشه غضبش گاهی روی زمین ... همه چی رو می سوزونه ...

گفتم: توی دنیا، کی از همه زلال تره؟

گفت: چشمه؛

دیدم چشمه ... با یه اشاره گل میشه ... کدر میشه ...

گفتم: توی دنیا، ...

گفت: چی می خوای بگی ...؟ حرف دلتو بزن...!

گفتم: توی دنیا ... زیباتر از ماه .. مهربون تر خورشید ... صبورتر از

کوه ... زلال تر از چشمه ... پاک تر از اشک ... شیرین از رویا ...

خوش رنگ تر از گل ... آرامش بخش تر از دریا ...

فقط گل یاس منه ...

می شناسیش...؟

+ نوشته شده توسط مسافر غروب در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 16:43 |
ای پـاکـدامنــی کـه ز مـریـم گـذشتـــــه ای    ای مـایـه ی وفــا و صفــا مـی پـرسـتـمــت

در روح دیــر بـاور و مشــکـل پسـنـــد مــــن     آنگــونه ای کـه همچــو خــدا می پرستمت

آنشـب که داستــان تـو را گـوش من شنیـد

          غـم خیمه زد به جانم و اشکم ز دیده ریخت

                    بـی خــواب چشــم مـن ز غــم جـانگــداز تو

                              یـک آسمــان ستاره ز شب تا سپیده ریخت

مـن بـی شمــار مــرغ گـرفـتـــار دیـــــده ام     امــا یکــی چنـــان تـو اسیـــر قفـس نبـــود

مـن ســرگــذشت تلـخ فـراوان شنیــــده ام     امـا بـه تلخــکامـی تـو هـیـچـکــس نـبـــــود

ای اشــک مـن بـریـز بـه دامــان نـوگـلـــــی

          کــز پـاکــدامنـی ز نسیــم سحــر گـــذشـت

                    آبـی بــزن بـر آتش مــن کـان فــرشته خـــو

                              تـا بـاخبــر شـدیـم ز مـا بـی خبـر گــــذشـت

من قوی تشنه ام که به ساحل نشسته ام     از مـن مـکن کنــاره که دریـای مـن تــویـــی

گــم کــرده راه وادی شـبــهـــای مـحـنـتـــم     راهــی نمــا که اختــر شبـهــای مـن تویــی

دامـن کشــان ز دیـده ی من می روی به ناز

          امـا بـه دوسـتــی قســم از دل نـمـــی روی

                    بـا ســرگــرانـی از بـر مــن مـی روی ولــــی

                              دانـــم ز یــار غــمــزده غــافــل نـمــــی روی

رفتــی؟ بـرو کـه اشــک منت راه توشــه باد     خُــرم بمــان بـه دسـت دعــا می سپــارمت

هــر جــا کـه می رسی ز من خستـه یاد کن     هــر جــا کـه مـی روی به خـدا می سپارمت

(زنده یاد مهدی سهیلی)

+ نوشته شده توسط مسافر غروب در جمعه بیست و دوم مهر 1390 و ساعت 10:33 |

سلام گل یاسم ... سلام ماه تابان شبهای تنهاییم ... سلام خورشید درخشان روزهای بی کسیم ... سلام ستاره تابناک اوقات ناامیدیم ... ســـلام ...

امروز برای دور ریختن غمها نیامده ام گل یاس ... امروز برای گفتن قصه ی غصه هایم نیامده ام گل یاس ... امروز شانه هایت را برای گریه کردن نمی خواهم گل یاس ... شاید دیگر دلم برای غصه ها ... تنگ شود ... حس می  کنم اولین باران پاییز ... به جای خیس کردن صورتم ... دلم را شسته ... صدای غمگین ناله های غصه هایم را دیگر نمی شنوم ... دلم خالیست ... خالی از هر آن چه داشت ... یا فکر می کرد دارد ... نمی دانم ...

گل یاس ... گــل یــاس ... گــــل ... یــــــــاس ... این روزها ... روی زمین راه نمی روم ... پرواز می کنم ... این روز ها سخن نمی گویم ... آواز می خوانم ... این روز ها ... چقدر این روز ها را ندیده بودم تا حالا ...

کاش خواب نباشد ... کاش رویا نباشد ... کاش اگر هم خواب است ... دیگر بیداری نباشد ... چقدر این روزها ... روز است ... روشن است ... چقدر ر...و...ز... است ... چقدر این روزها را دوست دارم ... چون خورشیدش رنگ لبخند تو را دارد ... ماهش ... زیبایی نگاه تو را دارد ... چقدر این روزها ... دوست داشتنی هستند ... شاید این هم معجزه پاییز است ...

گل یاس ...




+ نوشته شده توسط مسافر غروب در شنبه نهم مهر 1390 و ساعت 14:56 |
سرخی به رخ از شراب دادی امشب...؟

            یـا بـــر گل تـــر گـــلاب دادی امشب...؟

                            نیلـوفـر مـن! بـه آب شستـی تــن را...؟

                                         یـا دستــه گلــی به آب دادی امشب...؟


سلام ... صد تا سلام ... نه ... هزار تا سلام ... اصلا همه سلامای دنیا به روی ماه هر چی گله ... هر چی ماهه ... هر چی خورشیده ... هر چی ستاره است ...

نپرسین چی شده ... چون نمیگم ...

سعی نکنین بفهمین چی شده ... عمرا اگه حدس بزنین ...

اصرار هم نکنین که از من بشنفین ... اصلا ...

جانــــم...؟ خبر ...؟؟ بــــلــــــــــــــه ... اونم چه خبری ...

ولی ... خب دیگه ... بماند ...

دلم میخواد همیشه با خبرای خوشی که دارم ... خوشحال بشین

ولی می ترسم این یکی رو بگم ...

می ترسم خوشحال بشین ... من حسودی کنم ...

بد اخلاق شدم ... نه...

اوممممممممممممممم ... یکی منو بگیرهههههههههههههههه

...

..

.


+ نوشته شده توسط مسافر غروب در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 و ساعت 18:5 |

سلام گل یاس ... بازم اومدم ... تازه از راه رسیدم ... نه خسته جاده ها هستم ... نه مانده خستگی ها ... چون قاصدک گفت هستی ... نسیم بوی حضورت رو با خودش آورد  ... چشمه آروم آروم برام نجوا کرد که هستی ... شاخه های بید با مهربونی به طرف تو اشاره کردن ... ماه وسط آسمون ... روشو کرده بود به طرف تو ... همه شون میگن هستی ... ولی پس چرا ... من نمی بینمت...؟

گل یاس ... دلم گرفته ... نگو که دل ندارم ... هر جا هست ... بازم دل منه ... وقتی می گیره ... آسمون صورتم ابری میشه ... اون وقت می باره ... هی بهش لبخند میزنم ... میدونی که من هر وقت بیشتر درد دارم ... بیشتر می خندم ... بیچاره دیوونه ها ... بیارنشون منو ببینن ... به خودشون امیدوار بشن ...

گل یاس ... می دونم می خونی ... می دونم میای بهم سر می زنی ... عطر حضورت همیشه هست ... حتی وقتی که بی خبر میای ... کاش اینم بخونی که دیگه صدای گریه هام به گوشم نمی رسه ... دیگه بغض راه گلومو نمی بنده ... دیگه ... هیییییع ...

نگران نشیا گل یاس ... هنوز کار دل تموم نشده ... فقط لوس شده ... مثه همیشه ... بهونه می گیره ... ننر شده ... شاید تقصیر بعضیاس که تحویلش می گیرن ... نمی دونم ... شایدم حق با اونه ... شایدم ...

اهههه بازم بارون گرفت ... چه هواییه امشب ...

گل یاس ...

هییییییع روزگار ....

...


+ نوشته شده توسط مسافر غروب در پنجشنبه سوم شهریور 1390 و ساعت 2:2 |


Powered By
BLOGFA.COM